محمد على مجاهدى
633
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
به جاى اشك ، خون رود ز ديدهام * به ياد كشتگان كربلاى او چو مرغ حق ، مدام نوحه سر كند * دلِ به غم دچار در عزاى او بسوختى روان مرتضى دلا * ببند لب ز شرح ماجراى او كنون كه جشنها به پاست در جهان * به نام او ، وَ بهر اعتلاى او بهِل حديث نينوا و كربلا * دگر سخن مگوى در رثاى او به صد نوا چو عندليب ساز كن * چكامه در مديح و در ثناى او دوباره سركن اين سرود و بازگو * درود بر حسين و بر وفاى او الا كه طالب سعادتى ، بيا * به چنگ آر دامن ولاى او نرفتى از ميان ما نفاق و كين * اگر نبود در ميانه پاى او ز دين حق نبود در جهان اثر * نبود اگر قيام بر ملاى او شگرفْ رونقى گرفت دين حق * ز همت بلند و عزم وراى او دلا اگر رضاى حق طلب كنى * بيا به صدق دل بجو رضاى او گدايى اختيار كن به كوى او * كه فخر بر شهان كند گداى او مرا به عرش سود از شرف كُله * فكند سايه تا به سر لواى او درين سراى تا كه زندهام ( فتى ) * من و غلامى درِ سراى او به روز حشر ، دست ما و دامنش * كه نيست دستگير ما ، سواى او « 1 » تضمين غزل اقبال لاهورى مُلك دين ، مالك والاگهرى پيدا كرد * شاه دانا دل و صاحبنظرى پيدا كرد چرخ عزّ و شرف امشب قمرى پيدا كرد ( آسمان ، طالع فرّخ سيرى پيدا كرد ) * ( طاير عشق ، عجب بال و پرى پيدا كرد ) سالها بود پر از فتنه و شر ، روى زمين * حقپرستان همه بودند دل افگار و غمين كفر و ايمان به هم آن روز همى بود قرين ( رنجها ديد از اولاد ابو سفيان ، دين ) * ( حالى اسلام مبارك پسرى پيدا كرد )
--> ( 1 ) . تحفهءسرمدى ، به كوشش محمد على فتى ، ص 78 و 79 .